تبليغاتX
در خاكي
در خاكي

وارد سالن شدم

سالن پر از حیا هو شده خیلی ها گریه می کنن .

 عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.

 عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .

 عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبره ؟ کجاست اینجا ؟

سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار . 

کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .

 توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .

کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .

آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم

با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .

تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن

و داخل وان سنگی ای میذارن .

یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون 

میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی

عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم . 

این واقعا آدمه که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن

و می شورنش؟

چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،

نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .

مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.

پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .

اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذنه .

یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین

به رعشه افتاده .

خدایا اینجا کجاست؟  اینم جزوی از همین دنیاست ؟

دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .

 اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه

( ياد اون روزي كه ما رو هم ....)

اه،  نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .

که روی اون ، روی اون  ؛ آره روی اون بيه پارچه سفيد  انداختن .

مثل یه شکلات دارن می  پیچنش . دوباره بلندش کردن

گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته . 

و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِه بیرون

برای انجام مراحل بعد .

قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف اين زميني كه با سنگهاي تقريبا هم اندازه و گاه

قد و نيم قدمی گذرم .

بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم

چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .

گورکن  با بیل و کلنگ زمین و كنده و يه استانبولي گچ و مقداري آب و با يه بيل آماده است!

مثل اینکه اين خونه جديد دو طبقه است،

راستی چرا ما زمین و می کنیم و به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،

به نظرم این یه جور بیدار کردن زمینه ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .

داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...

باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،

پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو

دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .

جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه

که بالای سر قبر قرار گرفته .

نگاهش كه مي كني ياد مردن مي افتي

تا نگاهم به درخت افتاد ياد اون مسئلي مي افتم كه سر و صداها،‌ تحسين كردن گل و گياه، خوشرو بودن ،‌خواندن ذكر خدا و ... در تمام ذرات تاثير داره ،

این درخت چقدر گریه و غم توی

مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .

چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن

و آدما رو توش جا دادن .

چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .

چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .

این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟

راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن كه :

من هم مي خواهم گمنام باشم !!!

اين دنيا مثال سالن انتظاري است كه بعضي ها مشغول ذكر و بعضي ها مشغول ضجه و بعضي ها بي طاقتند. بعضي ها خواب و بعضيها حيران ..

خدايا....



ارسال در تاريخ سه شنبه 23 تير 1388 توسط ميثم طاهري

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 10 از 46 ] [ صفحه بعد ]